تبليغاتX
یار سخن

سه شنبه سوم خرداد 1390 | سیدطاهر جزایری

از آدرس mobalehg.irنیز می توانید وارد شوید

با سلام به تمام دوستان

اول و پانزدهم هرماه در وبلاگ یار سخن مطالبی در مورد سخنوری گذاشته می شود

به قسمت " سخن و سخنوری " بروید

در ضمن برای پیدا کردن موضوع مورد نظر در وبلاگ می نوانید از امکان جستجو استفاده کنید

لطفا مطالب دینی ـ فرهنگی خود را در قسمت نظرات بگذارید تا با نام شما در مطالب
 
به نمایش در بیاید و مورد استفاده دیگران قرار بگیرد .

لینک ثابت
مجلس سينه زني که با خنده تمام شد
دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1391 | سیدطاهر جزایری

مجلس سينه زني که با خنده تمام شد 

نمازهاي جماعت از باصفاترين و جذاب‌ترين و معنوي‌ترين لحظات حضور در جبهه بود؛ هر نماز، وضعيت خاص خودش را داشت و هيچ کدام از نمازهاي يوميه که به جماعت برپا مي‌شد، شبيه روز قبل نبود؛ ذکرهاي باصفا، رکوع‌ها، سجده‌هاي با توجه، دعاي دست‌هاي با کرامت و بالاخره تعقيبات و نوافل و گاه ذکر مصيبت و سينه‌زني... 
ذکر مصيبت، به طور معمول توسط روحاني با صفايي که امام جماعت هم بود، اجرا مي‌شد و به فراخور، دوستاني که ته صدايي داشتند و در مداحي توان و ذوقي به مداحي و نوحه‌خواني مي‌پرداختند. 
شبي که حسابي هوس دست انداختن بچه‌ها را کرده بودم، تصميم گرفتم حالي به جماعت نمازگزار بدهم. حاج آقا شروع به ذکر مصيبت کرد، کم‌کم خودم را به کنار ايشان رساندم و منتظر نشستم. حاج آقا با سر و اشاره پرسيد «مي‌خوني؟» من هم سرم را به علامت تأييد تکان دادم. 
حاج آقا گريزش را به صحراي کربلا زد و گفت «امشب عزيزمون ما را به فيض اکمل مي‌رسونن» و مجلس رو به من سپرد و کمي عقب نشست.
فانوس‌ها به طور معمول، توسط بچه‌ها خاموش شد و فانوسي که جلويم بود را خودم خاموش کردم؛ دم را خواندم و بچه‌ها تکرار کردند «حسين، حسين، حسين». باز تکرار همان دم و با شور بيش‌تري و با فرياد زدن کلمه «جانم». 
بچه‌ها دم مقدس «حسين حسين» را تکرار کردند. چيز بيش‌تري بلد نبودم، بايد يه جوري از مخمصه‌اي که خودم درست کرده بودم، فرار مي‌کردم. فرياد زدم «قربون صداتون، کربلا مي‌خواي، صدا بزن آقا رو...» فرياد حسين حسين بيش‌تر شد. از فرصت استفاده کرده و از چادر اجتماعات، با سرعت زدم بيرون... براي يه ساعتي بين بچه‌ها آفتابي نشدم. 
فردا صبح، بچه‌ها تعريف کردند که «گردان وقتي ذکر حسين حسين رو گفتند، منتظر شدند که مداح ادامه بده، ولي متوجه شدند که اثري از مداح نيست و مجلس با خنده و يک سؤال از همديگر تمام شد که راستي، کي بود اين بچه تخس؟»
راوي: عماد سماوات -از گردان غواصي نوح

لینک ثابت
جاويدالاثران زهرايي
جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1391 | سیدطاهر جزایری

تفحص عشق
جاويدالاثران زهرايي 

بچه‌ها روزها خاک‌هاي منطقه را زير و رو مي‌کردند و شب‌ها از خستگي و با ناراحتي به خاطر پيدا نکردن شهدا، بدون هيچ حرفي منتظر صبح مي‌ماندند. يکي از دوستان معمولاً توي خط براي عقده گشايي، نوار مرثيه حضرت زهرا‌(س) را مي‌گذاشت و اشک‌ها ناخودآگاه سرازير مي‌شد. من پيش خودم گفتم: «يا زهرا‌(س)! من به عشق مفقودين به اين جا آمده‌ام، اگر ما را قابل مي‌داني، مددي کن که شهدا به ما نظر کنند، اگر نه، که برگرديم تهران...» روز بعد فکه خيلي غمناک بود و ابر سياهي آسمان را پوشانده بود. بچه‌ها بار ديگر به حضرت زهرا‌(س) متوسل شدند، هر کس زمزمه‌اي زير لب داشت. در همين حال يک «بند انگشت» نظرم را جلب کرد، خاک را کنار زدم، يک تکه پيراهن نمايان شد. همراه بچه‌ها خاک‌ها را با بيل برداشتيم و پيکر دو شهيد که در کنار هم صورت به صورت يکديگر افتاده بودند، آشکار شد. 
پس از جستجوي خاک‌ها پلاک هايشان نيز پيدا شد. لحظه‌اي بعد بچه‌ها متوجه آب داخل يکي از قمقمه‌ها شدند و با فرستادن صلوات، جهت تبرک از آن نوشيدند. وقتي پيکرها را از زمين بلند کردند، در کمال تعجب ديدند پشت پيراهن هر دو شهيد نوشته شده: 
«مي‌روم تا انتقام سيلي زهرا بگيرم.»
راوي: سيد بهزاد پديدار/ کتاب تفحص، صفحه: 167

لینک ثابت

تمامی حقوق مادی و معنوی " یار سخن " برای " سیدطاهر جزایری " محفوظ می باشد!
طـرّاح قـالـب: شــیــعــه تـم